تاريخ : سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 | 21:23 | نویسنده : جلاد مرگ

دوستانی که می خواهند با وبلاگ من تبادل لینک کنند اول وبلاگ منو با نام

 

 .:: بیاتو بترس ::.

 

لینک کنند بعد خبر دهید که شمارو با چه نامی لینک کنم



تاريخ : یکشنبه سی ام بهمن 1390 | 22:47 | نویسنده : جلاد مرگ

یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود.

آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و ۴ تا خیابون

اونطرف تر ولش می کنه.وقتی خونه میرسه میبینه گربه هه از اون زودتر اومده خونه.

این کارا رو چند بار دیگه تکرار می کنه، اما نتیجه ای نمیگیره.

یک روز گربه رو بر میداره میذاره تو ماشین.

بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و. . . خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون.

یک ساعت بعد، زنگ میزنه خونه. زنش گوشی رو برمیداره.

مرده میپرسه: ” اون گربه کره خر خونس؟”

زنش می گه آره. مرده میگه گوشی رو بده بهش، من گم شدم!!!! 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : سه شنبه هجدهم بهمن 1390 | 16:7 | نویسنده : جلاد مرگ
پاسخهای جالب این دانش آموز باعث شد تا نمره صفر نگیرد. سوال ها

و جوابها را بخوانید.

*درکدام جنگ ناپلئون مرد؟

در اخرین جنگش!

*اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟

در پایین صفحه!

*چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتنی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟

زمین بتنی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد!

*علت اصلی طلاق چیست؟

ازدواج!

*علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟

امتحانات!

*چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟

نهار و شام!

*چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟

نیمه دیگر ان سیب!

*اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟

خیس خواهد شد!

*یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟

مشکلی نیست شبها می خوابد!

*چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟

شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد!

*اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست دیگر سه

پرتقال و چهار سیب داشته باشید کلا چه خوهید داشت؟

دستهای خیلی بزرگ!

*اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند چهارنفر ان را

درچند ساعت خواهند ساخت؟

هیچ چی چون دیوار قبلا ساخته شده!!!‬

شما بودید بهش چند میدادید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : دوشنبه هفدهم بهمن 1390 | 22:41 | نویسنده : جلاد مرگ

 

همانطور که می‏دانید در گوشی‏های تلفن همراه قابلیتی به نام Divert یا انتقال مکالمه وجود دارد.

بدین صورت که هنگامی که خط خود را بر روی شماره‏ای دایورت می‏کنید، از این پس هر تماسی با شما گرفته شود به طور اتوماتیک به شماره مورد نظر تعیین شده منتقل می‏گردد

در نتیجه هیچ کس نمی تواند به طور مستقیم با خط شما تماس بگیرد و گوشی شما هیچ گاه زنگ نخواهد خورد. بسیاری افراد از این کار جهت این که به هیچ تلفنی پاسخ ندهند و به اصطلاح اطرافیان را بپیچانند استفاده می‏کنند

اما از آنجا که دست بالای دست بسیار است قصد داریم روش جالب را به شما معرفی کنیم که با استفاده از آن می توانید به طور مستقیم با خطی که دایورت شده است تماس بگیرید!

قطعاً فردی که خط خود را دایورت کرده است شگفت زده می‏شود که چطور شما توانسته اید با او تماس بگیرید، بدون اینکه تماس تان دایورت شود!

این روند بر روی کلیه گوشی‏هایی که قابلیت دایورت را دارا هستند قابل انجام است

نحوه کار بسیار ساده است.

شما بایستی شماره خودتان را بر روی شماره‏ای که قصد دارید با آن تماس بگیرید دایورت کنید، سپس از خط خودتان با خط خودتان تماس بگیرید!

به همین سادگی و به همین پیچیدگی !

جهت فهم بیشتر مثالی می‏زنیم:

فرض کنید شماره شما ۰۹۱۲۰۰۰۰۰۰۰ است. شماره فردی هم که قصد دارید با او تماس بگیرید (که خطش را دایورت کرده است) ۰۹۳۵۰۰۰۰۰۰۰ است.

در گوشی به بخش مربوط به تنظیمات Divert در بعضی گوشی ها (Call Forwarding) بروید.

خط خود را بر روی شماره ۰۹۳۵۰۰۰۰۰۰۰ که شماره فرد مورد نظر است دایورت کنید.
اکنون توسط همین گوشی و همین خط خودتان که اکنون دایورتش کرده‏اید با شماره ۰۹۱۲۰۰۰۰۰۰۰ که شماره خودتان است تماس بگیرید.

با این کار خط طرف مقابل زنگ می‏خورد و شما بوق آزاد می شنوید که به منزله برقراری تماس مستقیم با فرد مورد نظر است؛ به این ترتیب از دایورتی که صورت گرفته عبور کرده اید.

این روش بر روی کلیه خطوط تلفن همراه اعم از همراه اول، ایرانسل و تالیا تست شده و قابل انجام است.

در پایان دقت کنید پس از برقراری تماس، خط خود را از حالت دایورت خارج کنید

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : دوشنبه هفدهم بهمن 1390 | 22:40 | نویسنده : جلاد مرگ

قبل ازدواج

          مرد:دیگه نمیتونم طاقت بیارم

           زن:میخوای از پیشت برم؟

           مرد:فکرشم نکن!

            زن:منودوست داری؟

            مرد:البته!

            زن: تابه حال به من دوروغ گفتی؟

            مرد:نه!چرااین سوال و میپرسی؟

            زن منو مسافرست میبری؟

            مرد:مرتب

           زن:منوکتک میزنی؟

          مرد:به هیچ وجه

          زن:می تونم بهت اعتماد کنم؟

بعدازازدواج:

            همین متن را ازپایین به بالا بخونید

                 

                         جالبه نه؟؟؟؟!!!!

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : یکشنبه نهم بهمن 1390 | 21:40 | نویسنده : جلاد مرگ

یک روز بوش و اوباما در یک بار نشسته بودن.

یک نفر میرسه و میپرسه : چیکار دارین می کنین؟

بوش جواب می ده: " داریم نقشه جنگ جهانی سوم رو تنظیم می کنیم. "

یارو می پرسه: "چه اتفاقی قراره بیافته ؟!"

بوش میگه: " قراره ما 140 میلیون مسلمان، و آنجلینا جولی رو بکشیم! "

یارو با تعجب میگه: " آنجلینا جولی !؟! چرا می خواین آنجلینا جولی رو بکشید؟! "

بوش رو می کنه به اوباما و میگه: 

" دیدی گفتم ! هیچکس تو دنیا نگران 140 میلیون مسلمان نیست!!!!! " 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : یکشنبه نهم بهمن 1390 | 21:38 | نویسنده : جلاد مرگ

 به یارو ميگن : چي شد مامانت مرد ؟

 ميگه: رفت پشته بوم رخت پهن کنه افتاد…


 ميگن افتاد مرد ؟


 ميگه:نه بابا افتاد رو کولر ، کولر شکست افتاد .


 بهش ميگن اون موقع مرد؟


 ميگه:نه آقا جان،بعد افتاد رو تراس ، تراس خراب شد .


 ميگن:خوب اين دفعه مرد ؟


 ميگه:نه بعد افتاد رو سقف گاراژ،سقف خراب شد!


 بهش ميگن:حتماً اين دفعه مرد ؟


 ميگه:بازم نمرد،ديديم داره کُلّ خونه خراب ميشه،


 با تفنگ زديمش

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : یکشنبه دوم بهمن 1390 | 21:13 | نویسنده : جلاد مرگ

 

با تو شروع شد همه چی / دنیام به هم ریخت


وقتی که چشماتو دیدم / یهو دلم ریخت ،با تو شروع شد عاشقیم /

 با تو شروع شد رویاهام

نگاه من به زندگی / با تو عوض شدش برام

نپرس چرا / نپرس چطور

نمیتونم /برات بهونه بیارم

اما فقط بهت میگم

دوستت دارم /دوستت دارم/ دوستت دارم

نپرس چرا /نپرس چطور

نمیتونم / برات بهونه بیارم

اما فقط بهت میگم

دوستت دارم /دوستت دارم /دوستت دارم

یه نیم نگاهت کافی بود/ دنیامو زیر و رو کنه

مگه دله من میتونه /بهتر از عشقت چیزی آرزو کنه

بی خوابی سر وقتم اومد /نبضم از اون لحظه فقط به خاطر تو بود میزد

نپرس چرا /نپرس چطور

نمیتونم /برات بهونه بیارم

اما فقط بهت میگم

دوستت دارم /دوستت دارم/ دوستت دارم

نپرس چرا/ نپرس چطور

نمیتونم برات بهونه بیارم

اما فقط بهت میگم

دوستت دارم/ دوستت دارم/دوستت دارم

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : یکشنبه دوم بهمن 1390 | 14:6 | نویسنده : جلاد مرگ
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و...
آنجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: 
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
 


تاريخ : جمعه سی ام دی 1390 | 15:44 | نویسنده : جلاد مرگ
پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!

 

(اگر ازین مطلب خوشت اومد بهم امتیاز بده کلیک کن اینجا )



تاريخ : پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 | 20:2 | نویسنده : جلاد مرگ

مردی در خواب با خدا مکالمه‌ای داشت : “ خداوندا ! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی است ؟ “، خدا او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد ، مرد نگاهی به داخل انداخت ، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورشـت بود ، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد …

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند ، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق‌ هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته‌ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته‌ها از بازوهایشان بلندتر بود ، نمی‌ توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند .

مرد با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد ، خداوند گفت : “ تو جهنم را دیدی ، حال نوبت بهشت است ” ، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد ، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود ، یک میز گرد با یک ظرف خورشـت روی آن و افراد دور میز ، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند ، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می‌ گفتند و می‌ خندیدند ، مرد گفت : “ خداوندا نمی‌فهمم ؟! ” ، خدا پاسخ داد : “ ساده است ، فقط احتیاج به یک مهارت دارد ، می‌بینی ؟ اینها یاد گرفته‌اند که به یکدیگر غذا بدهند ، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می‌کنند …





تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 | 15:54 | نویسنده : جلاد مرگ

 

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.

معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است كه نهنگ بتواند یک آدم

را ببلعد، زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق

بسیار کوچکى دارد.

دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ

بلعیده شد؟معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند

آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مى‌پرسم.

معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید.


برچسب‌ها: معلم جهنمی, داستان طنز, مطالب جالب, ردیف

تاريخ : سه شنبه بیستم دی 1390 | 10:57 | نویسنده : جلاد مرگ

 

صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟

- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!
... ... ... ...
- نمیشه!

- چرا؟

- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

...

سکوت

...

عمو حسن نداریم!

- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.

- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

- چشم بابا!


چند دقیقه بعد

...

- بابا جون گفتم.

- خوب چی شد؟

- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور

 
که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره


دیگه؟

- خوب عمو حسن چی؟

- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک
صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون طور خوابیده


-استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ******** نیست؟


- نه!

- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم...



تاريخ : دوشنبه نوزدهم دی 1390 | 13:49 | نویسنده : جلاد مرگ
یه روز صبح یه مریض به دکتر مراجعه میکنه و از کمر درد شدید شکایت میکنه . دکتره بعد از معاینه ازش میپرسه: خب، بگو ببینم واسه چی کمر درد گرفتی؟

مریض پاسخ میده:

من برای یک کلوپ شبانه کار میکنم. امروز صبح زودتر به خونه ام رفتم و وقتی وارد آپارتمانم شدم، یه صداهایی از اتاق خواب شنیدم! وقتی وارد اتاق شدم، فهمیدم که یکی با همسرم بوده!! در بالکن هم باز بود. من سریع دویدم طرف بالکن، ولی کسی را اونجا ندیدم. وقتی پایین را نگاه کردم، یه مرد را دیدم که میدوید و در همان حال داشت لباس میپوشید. من یخچال را که روی بالکن بود گرفتم و پرتاب کردم به طرف اون!! دلیل کمر دردم هم همین بلند کردن یخچاله.

مریض بعدی میاد و دکتر بهش میگه:

به نظر میرسه که تصادف بدی با یک ماشین داشتی. مریض قبلی من بد حال به نظر میرسید، ولی مثل اینکه حال شما خیلی بدتره! بگو ببینم چه اتفاقی برات افتاده؟

مریض پاسخ میده:

باید بدونید که من تا حالا بیکار بودم و امروز اولین روز کار جدیدم بود. ولی من فراموش کرده بودم که ساعت را کوک کنم و برای همین هم نزدیک بود دیر کنم. من سریع از خونه زدم بیرون و در همون حال هم داشتم لباسهام را میپوشیدم،شما باور نمیکنید؛ ولی یهو یه یخچال از بالا افتاد روی سر من!

وقتی مریض سوم میاد به نظر میرسه که حالش از دو مریض قبلی وخیمتره.
دکتره در حالی که شوکه شده بوده دوباره میپرسه «از کدوم جهنمی فرار کردی؟!»

مریض پاسخ میده :

خب، راستش توی یه یخچال بودم که یهو یه نفر اون را از طبقه سوم پرتاب کرد پایین!



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم دی 1390 | 18:17 | نویسنده : جلاد مرگ

 

ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های

خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال

و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد.

حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که

در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از

افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را

داشت خانم جوان در دل گفت: ...

از اینکه ستوان مرا بوسید خوشحال شدم اما از اینکه مادربزرگم

او را کتک زد خیلی خجالت کشیدم

مادربزرگ به خود گفت: از اینکه آن جوانک نوه ام را بوسید کفرم

درامد اما افتخار میکنم که نوه ام جرات تلافی کردن داشت

ژنرال آنجا نشسته بود و فکر کرد ستوان جسارت زیادی نشان داد

که آن دختر را بوسید اما چرا اشتباهی من سیلی خوردم

ستوان تنها کسی بود که میدانست واقعا چه اتفاقی افتاده است.

در آن لحظات تاریکی او فرصت را غنیمت شمرده که دختر زیبا را

ببوسد و به زنرال سیلی بزند



تاريخ : چهارشنبه چهاردهم دی 1390 | 15:6 | نویسنده : جلاد مرگ

سال های سال بود كه دو برادر در مزرعه ای که از پدرشان به ارث رسیده بود

 با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء تفاهم کوچک، با هم جرو

 بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد شد ...

كار به جایی رسید كه از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در

 خانه برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد،مرد نجـاری را دید .

نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید

 شما کمی خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد

 که کمکتان کنم؟

برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر

 در وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من

 است. او هفته گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را

 کندند و این نهر آب بین مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر

 کینه ای که از من به دل دارد، انجام داده است .

سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم،

 از تو می خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر

 او را نبینم.نجار پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.

برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا

 وسیله ای نیاز داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت

 مشغول کار بود، جواب داد: نه، چیزی لازم ندارم !

هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب

 گرد شد. حصاری در کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر

 ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت رو به نجار کرد و گفت: مگر

 من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟

در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد

 که برادرش دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر

 بزرگترش را در آغوش گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست.

 وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار را دید که جعبه ابزارش را روی

 دوشش گذاشته و در حال رفتن است...

کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان

 او و برادرش باشد.

نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم....



تاريخ : جمعه نهم دی 1390 | 19:48 | نویسنده : جلاد مرگ
 

امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت...

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز

خود را بی تو گذرانده اند...

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می

زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من

شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه

آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب

گفت:

آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که

نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در

برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر

شیاطینی ...!



تاريخ : چهارشنبه هفتم دی 1390 | 22:47 | نویسنده : جلاد مرگ

ميگن يه روز جبرئيل ميره پيش خدا گلايه ميکنه که: آخه خدا، اين چه وضعيه؟ ما يک عده ايرونی توی بهشت داريم که فکر ميکنن اومدن خونه باباشون! به جای ردای سفيد، همه شون لباس های مارک دار و آنچنانی ميخوان! بجای پابرهنه راه رفتن کفش نایک و آديداس درخواست ميکنن. هيچ کدومشون از بالهاشون استفاده نميکنن، ميگن بدون 'بنز' یا 'ب ام و' یا 'تویوتا لکسوز' جائی نميرن! اون بوق و کرنای من هم گم شده... يکی از همين ها دو ماه پيش قرض گرفت و رفت ديگه ازش خبری نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوی دروازه بهشت رو جارو زدم... امروز تميز ميکنم، فردا دوباره پر از پوست تخمه و پسته و هسته هندونه و پوست خربزه است! من حتی ديدم بعضيهاشون کاسبی هم ميکنن و حلقه های تقدس بالای سرشون رو به بقيه ميفروشن. چند تاشون کوپن جعلی بهشت درست کردن و به ساکنين بخت برگشته جهنم ميفروشن. چندتاشون دلالی باز کردن و معاملات املاک شمال بهشت ميکنن. يک سری شون حوری های بهشت را با تهديد آوردن خونه شون و اونارو "سرکار" گذاشتن و شيتيلي ميگيرن. بقيه حوری ها هم مرتب ميگن ما رو از ليست جيره ايرانيها بردار که پدرمونو درآوردن، اونقدر به ما برنج دادن که چاق شديم و از ريخت افتاديم.
اتحاديه غلمان ها امضاء جمع کرده که اعضا نميخوان به ديدن زنان ايرانی برن چون اونقدر آرايش کردن و اسپری مو و ماسک و موس و . . . به سرشون زدن که هاله تقدسشون اتصالی کرده و فيوزش سوخته در ضمن خانمهای ايرونی از غلمانها مهريه و نفقه ميخوان. بعضی از اونها هم رفتن تو کار آرایش بقیه و کاسبی راه انداختن: موهاشون رو هزار و یک رنگ میکنن، تتو میکنن، ناخن میکارن و از این جور قرتی بازیها
هفته پيش هم چند ميليون نفر تو چلوکبابی ايرانيها مسموم شدن و دوباره مردن. چند پزشک ايرونی هم بند کردن به حوری ها که الا و بلا بياييد دماغاتونو عمل کنيم، گونه بکاریم، ساکشن کنیم و از این کلک ها . . .
 
خدا ميگه: ای جبرئيل! ايرانيها هم مثل بقيه، آفریده های من هستند و بهشت به همه انسان ها تعلق داره. اينها هم که گفتی، خيلی بد نیست! برو يک زنگی به شيطون بزن تا بفهمی دردسر واقعی يعنی چی!!!
 
جبرئيل ميره زنگ ميزنه به جناب شيطان... دو سه بار ميره روی پيغام گير تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب ميده: جهنم، بخش ايرانيان بفرماييد؟
جبرئيل ميگه: آقا مثل اینکه خيلی سرت شلوغه؟
شيطان آهی ميکشه و ميگه: نگو که دلم خونه... اين ايرونيها اشک منو در آوردن به خدا! ميخوام خودمو بازنشست کنم. شب و روز برام نگذاشتن! تا صورتم رو ميکنم اين طرف، اون طرف يه آتيشی به پا ميکنن!
تا دو ماه پيش که اينجا هر روز چهارشنبه سوری بود و آتيش بازی!... حالا هم که... ای داد!!! آقا نکن! بهت ميگم نکن!!!
جبرئيل جان، من برم .... اينها دارن آتيش جهنم رو خاموش ميکنن که جاش کولر گازی نصب کنن...
يک عده شون بازار سياه مواد سوختی بخصوص بنزين راه انداختن.
چند تا پزشک ايرونی در جهنم بيمارستان سوانح سوختگی باز کردن و براش تبليغ ميکنن و اين شديدا ممنوعه.
چندتاشون دفتر ويزای مهاجرت به بهشت باز کردن و ارواح مردمو خر ميکنن. بليت جعلی يکطرفه بهشت هم ميفروشن.
يک سری شون وکيل شدن و تبليغ ميکنن که ميتونن پيش نکير و منکر برای جهنمی ها تقاضای تجديد نظر بدن.
چند تاشون که روی زمين مهندس بودن ميگن پل صراط ايراد فنی داشته که اونا افتادن تو جهنم. دارن امضا جمع ميکنن که پل بايد پهن تر بشه.
چند هزار تاشون هم هر روز زنگ ميزنن به 118 جهنم و تلفن و آدرس سفارتهای کانادا و آمريکا رو ميپرسن چون ميخوان مهاجرت کنن.
هر روز هزاران ايرونی زنگ ميزنن به اطلاعات و تلفن آتش نشانی و اورژانس جهنم رو ميخوان.
الان مراجعه داشتم ميگفت ما کاغذ نسوز ميخواهيم که روزنامه اپوزيسيون بيرون بديم.
ببخش! من برم، بعدا صحبت ميکنيم... چند تا ايرونی دارن کوپون جعلی کولر گازی و يخچال ميفروشن... برم يه چماقی بچرخونم.



تاريخ : سه شنبه ششم دی 1390 | 20:46 | نویسنده : جلاد مرگ

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله‌اش در قطار نشسته بود. در حالی که

 مسافران در صندلی‌های خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.

به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و

هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با

لذت لمس می‌کرد فریاد زد: پدر نگاه کن درخت‌ها حرکت می‌کنن. مرد مسن با

لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد.

کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرف‌های پدر و پسر را می‌شنیدند

و از پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار می‌کرد، متعجب شده بودند.

ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار
حرکت می‌کنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه می‌کردند.

باران شروع شد چند قطره روی دست مرد جوان چکید.

او با لذت آن را لمس کرد و چشم‌هایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن

باران می‌بارد،‌ آب روی من چکید.

زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: ‌چرا شما برای مداوای

پسرتان پزشک مراجعه نمی‌کنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر می‌گردیم.

امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند !!!



تاريخ : سه شنبه ششم دی 1390 | 20:16 | نویسنده : جلاد مرگ
 

پليس راهنماييي جلو یارو رو ميگيره ميگه: کارت ماشين گواهينامه معاينه فني بيمه ... یارو ميگه : چيکار کنم ؟ جمله بسازم !!!!

**********************

به یارو يه ماشين مي دن که فرمونش سمت راست بوده بعد يه مدت ازش مي پرسن چطوره؟ ميگه خوبه ، فقط هر وقت تف مي کنم ميفته روي زنم

*********************

به یارو ميگن قبله کدوم طرفه؟ ميگه کجا رو بهت آدرس دادن؟

 ********************

یارو باباش ميميره وقتي ميخواسته خاکش کنه جو گير ميشه باباشو بارنداز ميکنه !!!!!!!!!!!

********************

  یارو ميره خياطي ميگه اين پارچه رو برام کت شلوار بدوز فردا نيام بگي سوزن شکست برق رفت چرخم خرابه و..... اصلا نخواستم بده نميخواد بدوزي!!!!!!!!

******************** 

به لره ميگن: خسته نباشي .ميگه : باشم مثلا" چه غلطي ميكني

********************

جبرئيل به یارو ميگه يه آرزو بکن.ميگه ميخوام خدا رو ببينم. جبرئيل ميگه آخه خدا را که نميشه ديد يه آرزوي ديگه بکن یارو ميگه مي خوام آدم بشم !!!!! جبرئيل ميگه بيا بريم خدا را ببين.

*********************

روز قيامت خدا به مردا ميگه: اونايي كه زن ذليل بودن سمت چپ بقيه سمت راست. همه ميرن سمت چپ فقط يكي نميره. خدا بهش ميگه چرا تو نرفتي اونور؟ ميگه: خانومم گفته اينجا وايسا

*********************

تهرانيه داشت واسه ابادانيه خالي مي بست مي گه من يه سگ دارم وقتي مياد خونه در مي زنه .... ابادانيه مي گه : ولك مگه سگت كليد نداره ؟؟؟؟

********************

یارو ميميره فرشته ها بهش ميگن تو 675.23 رکعت نماز نخوندي!!!! يارو ميگه 675 قبول ولي اون 0.23 چيه؟!!!.............فرشته ها ميگن تعداد نماز هاي خونده ضرب در سينوس زاويه انحراف از قبله!!!!!!!!!

*******************

به یارو مي گن:چرا ماشينتو از پلاک شروع مي کني به شستن؟مي گه:والا يه بار از سقف شروع کردم به شستن رسيدم به پلاک ديدم ماشين خودم نيست

************************************************************************



تاريخ : دوشنبه پنجم دی 1390 | 22:10 | نویسنده : جلاد مرگ

 

یک انگلیسی ؛ یک  آمریکایی و یک ایرانی مردند و همگی رفتند جهنم

فرد انگلیسی گفت: دلم برای انگلیس تنگ شده 

می خواهم با انگلستان تماس بگیرم و ببنیم بعضی افراد آنجا چه کار می کنند...

تماس گرفت و به مدت 5دقیقه صحبت کرد...

سپس گفت:

خب، شیطان چقدر باید برای تماسم بپردازم؟؟؟

شیطان 5 میلیون دلار خواست..

!!

5 میلیون دلار !!!!!!!

انگلیسی چک کشید و برگشت روی صندلی اش نشست



فرد آمریکایی خیلی حسود بود و شروع کرد به جیغ و فریاد که من هم می خواهم با امریکا تماس بگیرم و از اوضاع اونجا با خبر شوم..

او تماس گرفت!!

و به مدت 10 دقیقه صحبت کرد.سپس گفت: خب شیطان، چقدر باید بابت تماسم پرداخت کنم؟

شیطان 10 میلیون دلار خواست...

10 میلیون دلار!!!!

امریکایی چک چکشید و برگشت بر روی صندلی اش نشست...

 

و اما فرد ایرانی خیلی خیلی حسود بود.او شروع کرد به جیغ و فریاد که من هم می خواهم با ایران تماس بگیرم و از اوضاع آنجا باخبر بشوم


او با ایران تماس گرفت و به مدت 12ساعت صحبت کرد

سپس گفت: خب شیطان، چقدر باید برای تماسم پرداخت کنم؟

شیطان گفت:

1دلار......

فقط 1دلار؟!!!!

شیطان گفت بله خب...

 

....

.......

............

............ .........

از جهنم به جهنم داخلیه !!



تاريخ : سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 | 23:53 | نویسنده : جلاد مرگ

 

حموم بودم، مامانم می زنه به در  می گم بـــله ؟
می گه حمومی ؟
می گم پـَـ نه پـَـ اینجا لندنه، صدای منو از رادیو بی بی سی می شنوید.

سوار تاکسی ام میگم آقا نگه دارید!، میگه پیاده میشی؟
پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام باد لاستیکا رو چک کنم!



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 | 21:57 | نویسنده : جلاد مرگ

کانادا یک واژه هندی به معنی روستای بزرگ می باشد.

سوسکها سریعترین جانوران ۶ پا می باشند با سرعت یک متردرثانیه!

جلیقه ضد گلوله ،برف پاک کن شیشه خودرو و پرینتر لیزری همگی اختراعات زنان می باشد

.خرگوشهاوطوطی هابدون نیازبه چرخاندن سرخودقادرند پشت سرخود را ببینند.

سگهای شهری بطورمتوسط ۳ سال بیشترازسگهای روستائی عمرمی کنند.

درامریکاسالانه ۱۵نفربراثرگازگرفتگی توسط سگهاجان خودراازدست می دهند.

 



ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیستم آذر 1390 | 19:22 | نویسنده : جلاد مرگ
این فقط برای كسایی جواب میده كه شماره مزاحمشون ایرانسلی باشه او خودشون فرق نمیكنه همراه اول یا ایرانسل فقط شماره مزاحم ایرانسل و بس ...

این بر روی همه گوشی ها جواب میده

روش حالگیری 1 :

وقتی مزاحم بهتون زنگ زد اون دكمه ی سبز روی كیبورد گوشیتون كه عكس یه تلفن هست رو موقعی كه گوشی رو برداشتید تا اونجایی كه میتونید بزنید :
این كار باعث میشه نتونه تلفنشو قطع كنه (و مخابرات هم یه حالی میبره )

تست شده برای مزاحم تلفن ایرانسلی

روش حالگیری 2 :

برید قسمت تنظیمات تماس گوشیتون و گوشی تونو رو شماره پلیس 110 دایورت كنید.

این كار باعث میشه طرف (مزاحم تلفنی ) از ترس سكته كنه

روش حالگیری 3 :

استفاده از بلك لیتست گوشی

روش حالگیری 4 :

این رو تو یه پیام كوتاه براش بفرستید :

مثلا ali :

a tab l tab l tab

منظور از كلمه تب ایجاد 8 كاراكتر فاصله است فقط توجه كنید كه این فایل متنی رو تو كامپیوتر با یه فایل تكست ذخیره و به گوشی اتقال بدین و به قسمت اس ام اس ها انتقال بدید (ز روش ذخیره ) بعد با یه اس اام اس به یارو بفرستیدش و تا یادم نرفته بگم اسم هر چی طولانی تر باشه عمل زیر زودتر اتفاق میافته

حالا چی كار میكنه ؟

وقتی اس ام استونو باز كنه گوشیش ری استارت میشه و خیلی دیر بالا میاد حتی نمیتونه حذفش كنه باید گوشی شو یا فلش كنه یا از طریق كامپیوتر حذفش كنه

راه حل پنجم تیر اخر :

را جب پنجم متاسفانه ممكنه براتون جواب نده حالا به عنوان تیر اخر شاید به كار بیاد من دیروز امتحان كردن رو 5 تا خط ایرانسل (از جایزه ها ) روی 3 تاش جواب داد و روش پیش شماره 0939 هم به هیچ عنوان جواب نمیده :

برسیم به اصل مطلب شما باید اینو :


101090503010
یه جوری به طرف اس ام اس كنید و وادارش كنید كه با این رمز گوشیشو شارز كنه

بعضی ها میگن چجوری ؟

راههای زیادی وجود داره كه طرف طمع بگیره و شارز كنه با این رمز اعتبارشو

یكی از راه ها :

سلام , تو رو خدا این رمز شارزو 2 تومنی (101090503010 )رو بگیر و دست از سر من بردار این شارزو دادم تا دیگه مزاحم من نشی باشه؟
و..... (خودتون دور از جون مزاحم باشین و این اس ام اس واستون بیاد گوشی تونو شارز نمیكنی؟؟؟

البته راه هایی دیگیری واسه وسوسه طرف وجود داره

حالا چی میـــــــــــــــكنه این رمز شارز:

با شارژ كردن اعتبار طرف با این رمز شماره خط مزاحم بدبخت به لسیت سیاه ایرانسل رفته و مسدود میگردد.

و باید برای رفع مسدودی 10 تومن پیاده شه مزاحم عزیزمون

(101090503010 این رمز شارز به دلیل اینكه در اوایل متولد شدن ایرانسل باعث شارز رایگان میشد و یك باگ محصوب میشد توسط كارشناس های ایرانسل شناسایی و جزو شما ره های سیاه اعلام شد )

البته ممكن 30 در صد جواب نده اما من بر روی 3 تا خط جایزه كه داشتم جواب داد)

تاريخ : شنبه نوزدهم آذر 1390 | 16:39 | نویسنده : جلاد مرگ

گفت:اگه دوستم داری رگتو بزن

...

...

...

گفتم مرگ و زندگی دست خداست

 

گفت:دیدی دوستم نداری

 

خیلی بهم برخورد تیغ و برداشتم رگمو

 

زدم

 

وقتی تو اغوش گرمش جون میدادم

 

اروم زیر لب گفت:

 

اگه دوستم داشتی چرا تنهام گذاشتی



تاريخ : شنبه نوزدهم آذر 1390 | 15:12 | نویسنده : جلاد مرگ
آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود

احمق: كسي كه دختر همسايه را در تاريكي نبوسد

ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد

ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند

الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار را

اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند

ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند

بزبيار : فلك زده اي كه زنش زشت و كلفتش بيريخت باشد

بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند

بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر

خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود

خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت

دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شود

رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است

زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال

سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست

سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود

سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود

مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند

معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود

هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد!

 در بیمارستانی ،دو مرد در یک اتاق بستری بودند.مرد کنار پنجره به خاطر بیماری ریوی بعد از ظهرها یک ساعت در تخت می نشست تا مایعات داخل ریه اش خارج شود. اما دومی باید طاق باز می خوابید و اجازه نشستن نداشت.آن دو ساعتها در مورد همسر، خانواده هایشان ، شغل، تفریحات و خاطرات دوران سربازی صحبت می کردند.بعد از ظهرها مرد اول در تخت می نشست و روی خود را به پنجره می کرد و هر آنچه را که می دید برای دیگری توصیف می کرد. در آن حال بیمار دوم چشمان خود را می بست و تمام جزئیات دنیای بیرون را پیش روی خود مجسم می کرد.

    او با این کار جان تازه ای می گرفت، چرا که دنیای بی روح و کسالت بار او با تکاپو و شور و نشاط فضای بیرون پنجره رنگ زندگی می گرفت.

    در یک بعد از ظهر گرم ، مرد کنار پنجره از رژه ای بزرگ در خیابان خبر داد.با وجود این که مرد دوم صدایی نمی شنید، با بستن چشمانش تمام صحنه را آن گونه که هم اتاقیش وصف می کرد پیش رو مجسم می نمود.

    روزها و هفته ها به همین صورت سپری شد.یک روز صبح وقتی پرستار به اتاق آمد،با پیکر بی جان مرد کنار پنجره که با آرامش به خواب ابدی فرو رفته بود روبرو شد.

    پس از آنکه جسد را به خارج از اتاق منتقل کردند مرد دوم درخواست کرد که تخت اورا به کنار پنجره منتقل کنند. به محض اینکه کنار پنجره قرار گرفت، با شوق فراوان به بیرون نگاه کرد ،

    اما...

    تنها چیزی که دید دیواری بلند و سیمانی بود.

    با تعجب به پرستار گفت:جلوی این پنجره که دیواره!!!چرا او منظره بیرون را آن قدر زیبا وصف می کرد؟

    پرستار گفت: او که نابینا بود، او حتی نمی توانست این دیوار سیمانی بلند را ببیند.شاید فقط خواسته تورا به زندگی امیدوار کند.

    بالاترین لذت در زندگی اینست که علیرغم مشکلات خودتان ، سعی کنید دیگران را شاد کنید

    ....شادی اگر تقسیم شود دوبرابر می شود..



تاريخ : شنبه نوزدهم آذر 1390 | 14:55 | نویسنده : جلاد مرگ
مي گن يه روز جبرئيل مي ره پيش خدا گلايه مي كنه كه: آخه خدا؟

اين چه وضعيه آخه؟ ما يه مشت ايروني داريم توي بهشت كه فكر مي كنن

اومدن خونه باباشون! بجاي لباس و رداي سفيد، همشون لباسهاي مارك دار

و آنچناني مي پوشن! اون بوق و كرناي من هم گم شده،

يكي از همين ها دو ماه پيش قرض گرفتش و ديگه ازش خبري نشد!

آقا من خسته شدم از بس جلوي دروازه بهشت رو جارو كردم. امروز تميز مي كنم،

فردا دوباره پره از پوست تخمه و هسته هندونه و پوست خربزه!

خدا ميگه: اي جبرئيل! ايرانيان هم مثل بقيه بنده هاي من، و بهشت به

همه بنده هاي من تعلق داره. اين ها هم كه گفتي خيلي بد نيست!

برو يه زنگي به شيطان بزن تا بفهمي مشكل واقعي يعني چي!

جبرييل زنگ ميزنه به شيطان لعنه الله . دو سه بار مي ره روي پيغامگير

تا بالاخره شيطان نفس نفس زنان جواب مي ده: جهنم. بفرماييد؟

جبرييل ميگه: آقا خيلي سرت شلوغه انگار!

شيطان آهي مي كشه ميگه: نگو كه دلم خونه. اين ايراني ها اشك منو

در آوردن به خدا! شب و روز برام نذاشتن! تا روم رو مي كنم اينطرف،

يه آتيشي دارن اون طرف به پا مي كنن! تا دو ماه پيش كه اينجا هر

روز چهارشنبه سوري بود و آتيش بازي!...حالا هم كه .... اي داد!!! آقا نكن!

جبرييل جان من برم... اينها دارن آتش جهنم رو خاموش مي كنن كه جاش

كولر گازي نصب كنن!!!



تاريخ : شنبه نوزدهم آذر 1390 | 14:52 | نویسنده : جلاد مرگ

جام دیگری ساقی مستم وخراب امشب

در دلم بود اتش در دو دیده اب امشب

 

منعم از می ومستی کم کن ای طبیب من

یک جهان صفا بینم در دل شراب امشب

 

زاهدا تو خود را باش توبه را شکستم من

ساقیا خلاصم کن از غم حساب امشب

 

روشنم خداوندا در دل منی گویا

ورنه از چه می ریزد از اسمان شهاب امشب؟

 

رنگ ارزو بینم در دل پریشانم

گویا که از سویی سر زد افتاب امشب

 

برگ دیگری افزود زندگی به دیوانم

فصل دیگری امد در دل کتاب امشب

 

لحظه ای درنگ اخر مگذر ای شب مستی

بسته چشم سرمستان ره به روی خواب امشب

 

رقص بوسه می بینم بر لبان خاموشم

جام باده لبهایم بوسه ها حباب امشب

 

زندگی چه شیرین است ای خدا نمی دانم

بحر ارزو باشد یا بود سراب امشب؟



تاريخ : شنبه نوزدهم آذر 1390 | 14:52 | نویسنده : جلاد مرگ

                     خواهر کوچکم از من پرسید

من به او خندیدم

                 کمی آزرده و حیرت زده گفت:

روی دیوارو درختان دیدم

                 گفت: مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد

من به او خندیدم و با خود گفتم:

                 هر زمان با دلش بی وقفه ی درد

سقف کوتاه دلت را خم کرد

                 بی گمان میفهمی

پنج وارونه چه معنا دارد...

                                     



  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ